آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

شکر نعمت ....

چندروزیه به این فکر میکنم بخاطر چه چیزایی از خدا باید تشکر کنم و شکرگزارش باشم توراه اومدن اداره تصور کردم اگه چشمام نمیدید که حتی تصور اینکه جایی رو نبینم هم خیلی سخته یا اینکه نشنوم یا اینکه نتونم راه برم و مجبور باشم محتاج بقیه باشم اینکه دستام قادر به نوشتنه ،حرکت کردنه ،شاید یه موقع هایی از کار خونه خسته شم ولی اگه دستام مشکلی داشتن و نمیتونستم چقدر حس بدی بهم دست میداد شاید خودم خیلی وقتا ناشکری کردم یه موقع هایی این تلنگر ها و فکر ها نجاتم داده و دوباره شکر گزار خداوند شدم شاید خداوند یکی از بهترین نعمت هاشو ازم گرفته اینکه به موقع  فرزندت حرف بزنه راه بره ببوستت اینها از نعمت ه...
25 فروردين 1393

سونوگرافی سه بعدی نی نی

بعد ٥ ساعت معطل شدن تو رادیولوژی دکتر صدری تو مانیتور چهره ای معصومانه دیدم که داره پاهاشو میخوره وای چه حس قشنگی بود صورتی رنگی تو مانیتور که درحال مکیدن پاهاشه بعد کلی کلنجار با دکتر صدری بخاطر معطلی و صحبت در مورد سایر رادیولوژیست های معروف مثل خودش و خوابیدن استرس مادرانه من یاد سونو سه بعدی آنیتا افتادم که حسابی آنیتا تپلی بود دکتر ازم پرسید اون دخترتم خوشگله گفتم بله دکتر عین سیب میمونه دکتر گفت به نظرم اینم خوشگله خوشحال بودم موقع برگشتن به خونه از اینکه سالم بود و نگرانیم رفع شده بود مخصوصا اینکه از پاساژ پارسیان یه شلوار خردلی و تیشرت خردلی برای بابایی خریده بودم میتونستم خوشحالش کنم...
19 فروردين 1393

ناراحتم ازت روزگار

اينگار من به دنيا اومدم تا ظلم ببينم  يواش يواش داره باورم ميشه من در جاي خودم باشم مادر همسر فرزند خواهر عروس زن داداش و بقيه حتي در حق خودشونم تمام نيستن چه برسه به من يه موقع هايي به خودم ميگم نباش نکن همسر نباش مادر نباش و... اما نميتونم اينکه بقيه ميتونن و من نميتونم اذيتم ميکنه ميگم نباش يه روز همسر نباش شهرام ميفهمه منم ميتونم اما نميشه ديگه نميشه دلم واقعا براي خودم ميسوزه اينکه چشمتو رو وظايف همه ببندي از هيچ کس توقع نداشته باشي خيلي سخته به حرف راحته اينکه همش روي پاي خودت بايستي سخته بخدا اينکه بقيه در حقت ظلم کنن و تو خانم رفتار ...
7 فروردين 1393

سال 1393 هم از راه رسيد و کوله بارم سنگين تر شد.

از يکي دو روز قبل سال تحويل حالم دگرگون بود دست خودم نبود به هيچ عنوان نميتونستم خودمو کنترل کنم براي خودمم اين حال جالب بود تو سرکار که روزاي اخر اوج شلوغي بود و کارامو ميکردم اشکام امون نميداد هيچ چيزي آرومم نميکرد حتي شهرام که هميشه از بودنش احساس آرامش ميکردم دوست داشتم تنها باشم روز سال تحويل شهرام اومد دنبالم خونه مامانم بودم رفتيم براي خريد جون اصلا وقت نکرده بودم چيزي براي خودم بخرم يه از اوايل 4 ماهگي يعني از 16 هفتگي هم يه کوشولو شکمم حالت ني ني داري شده بود مانتوهام ديگه تو تنم قشنگ واي نمي ايستاد رفتيم قائم جاي پارک نبود رفتيم مفتح سارافون هارو ...
7 فروردين 1393

به خدا منم دلم خونه ،خستم

پریشب به آنیتا که نگاه میکردم احساس کردم یه سری خیره گی داره به نظرم تشنج بود زنگ زدم به نیکخواه همون مدیرم که عاشقانه دوسش دارم و حسابی مرحم دردهامه گفتم فردا نمیام اما از یه طرف اخر سال حسابی سر من شلوغه و این مدت مرخصی هام صدای معاون رو دراورده تصمیم گرفتم با آنیتا برم اداره پتو و .... بردم کنار میز روبرویی که کسی انجا نمیشینه و فقط خودم تو اتاقم فرداشم همینطور همکارام از وضعیت انیتا تا این حد خبر نداشتن و خیلی ناراحت شدن من اصولا دوست ندارم همکارام چیزی بدونن اما مجبور شدم راهی نداشتم انها هم دلسوزانه انیتا رو بغل میکردن بوسش میکردن بازی میکردن تو حیاط میبردنش دیروز شهرام کار بانکی...
8 اسفند 1392

چقدر این اهنگو دوست دارم

گریه میکنم به احترام تو، گریه میکنم بخاطر خودم گریه میکنم که تنهایی من کادوی توئه واسه تولدم میشه چشماتو به من قرض بدی جای هردومون میخوام گریه کنم داره دلتنگی کلافم میکنه، مثل آسمون میخوام گریه کنم عذاب میکشم و از یاد تو میرم با خاطرات خوب تو آروم میگیرم نه میدونی چقدر داغونم از دوریت نه میفهمی با چه زجری میمیرم من دارم بخاطرت آب میشم، تو داری منو فراموش میکنی با خودم فکر میکنم اینجایی و داری حرفای منو گوش میکنی عذاب میکشم و از یاد تو میرم با خاطرات خوب تو آروم میگیرم نه میدونی چقدر داغونم از دوریت نه میفهمی با چه زجری میمیرم ...
2 اسفند 1392

مادر

تورو بغل میکنم به سینه ام میفشارم و اشک میریزم   حس دوباره ازدست دادنت همش در حال تکرار شدنه کنترلش میکنم اما یه موقع هایی کم میارم وباز با خودم تکرار میکنم نذر کن دختر خون بریز خدا میشنوه صداتو پیشگیری کن از اتفاقات بد   باز دوباره موقع ظرف شستن لحظاتی که دوست ندارم اسمشو بیارم از جلوی چشمام میگذره گریه میکنم بی انکه بزارم شهرام بفهمه حالم خرابه میدونم اگه یه درصد حالمو نشون بدم دوباره افسردگی شهرام عود میکنه   صدای خنده و بازی شهرام با تو منو به حال خودم برمیگردونه برمیگردم اینگار هیچ اتفاقی نیفتاده باهاشون همراه میشم در حالیکه دو...
2 اسفند 1392